راه های درمان غیبت

امر به جائى منجر شود که چاره آن نتوان کرد پس از اینها تأمل کنى که اگرکسى غیبت تو را در نزد غیر بکند چگونه آزرده و خشمناک خواهى شد و مقتضاى‏ شرف ذات و نجابت طبع آن است که: راضى نباشى در حق غیر، آنچه از براى خود نپسندى و بعد از همه اینها متوجه زبان خود باشى و مراقب احوال آن شوى که آن را به‏ غیبت نگشائى و هر سخنى که خواهى بگوئى ابتدا در آن تأمل کنى اگر آن را متضمن ‏غیبتى یافتى خود را از آن نگاهدارى تا عادت کنى.

معالجه تفصیلى مرض غیبت

و اما معالجه تفصیلى آن، آن است که: باعث و سبب غیبت کردن خود را پیدا کنى ‏و سعى در قطع آن نمائی و بیان این مطلب، آن است که: از براى غیبت کردن، اسبابى ‏چند است:

اوّل: غضب، زیرا هرگاه از شخصى آزرده باشى و بر وى خشم گیرى و او حاضر نباشد، در این وقت‏ به مقتضاى طبع، زبان به مذمت او مى‏ گشائى تا به آن وسیله غیظ خود را فرونشانى.

دوّم: عداوت و کینه است، که با کسى دشمنى داشته باشى و از راه عداوت بدى او را ذکر کنى.

سوّم: حسد است، چنان که مردم کسى را تعظیم و تکریم کنند یا او را ثنا و ستایش‏ گویند و تو از راه حسد متحمل آن نتوانى شد و به این سبب مذمت او کنى و عیوب او را ظاهرسازى. چهارم: محض مزاح و «مطایبه‏» نمودن (شوخى نمودن) و اوقات به خنده و لهو و لعب گذرانیدن به ‏نقل احوال و اقوال و افعال مردم، بدون قصد اهانت و خوارى رسانیدن.

پنجم: قصد سخریت و استهزاء و اهانت رسانیدن است، زیرا استهزاء، چنانچه در حضور است غایبانه نیز متحقق مى‏ شود.

ششم: فخر و مباهات است، یعنى: اراده کنى که فضل و کمال خود را ظاهر سازى به ‏وسیله پست کردن غیر. چنان که گوئى: فلان کس چیزى نمى ‏داند، یا رشدى ندارد یا به ‏خیال حاضران اندازى که: تو از آن بهتر و بالاترى.

و معالجه این شش نوع، به علاج این شش صفت ‏خبیثه است، چنان که در سابق‏ مذکور شد.

هفتم: امرى قبیح از کسى صادر شده باشد و آن را به تو نسبت داده باشند و توخواهى از خود دفع کنى، گوئى: من نکرده‏ ام و فلان کس کرده.

و علاج این، آن است که: بدانى که به غیبت آن شخص، داخل غضب الهى مى ‏شوى.

پس اگر قول تو را قبول مى‏ کنند این عمل را از خود نفى کن و چه کار به نسبت دادن به‏ دیگرى دارى و اگر قول تو را قبول نمى ‏کنند نسبت دادن آن به دیگرى را نیز از شما خواهند پذیرفت.

هشتم: تو را نسبت دهند به امر قبیحى و خواهى قبح آن را برطرف کنى، از این ‏جهت مى‏ گوئى: فلان شخص این امر را نیز مرتکب شده چنان که اگر چیز حرامى ‏خورده باشى یا مال حرامى قبول کرده باشى گوئى: فلان عالم نیز چیز حرام خورد یا مال ‏حرام را گرفت و او از من داناتر است و چنانچه متعارف است که مى‏ گویند: اگر من ربا گرفتم، فلان شخص نیز گرفت و اگر من شراب خوردم، فلان کس نیز خورد و شکى‏ نیست که: این، عذر بدتر از گناه است، زیرا علاوه بر این که فایده‏ اى از براى رفع گناه اوّل‏ نمى ‏کند، مرتکب گناهى دیگر - که غیبت‏ب اشد - نیز شده‏ اى و حمق و جهل خود را برمردم ظاهر نموده ‏اى، زیرا که: هرگاه کسى داخل آتش شود و تو توانى داخل نشوى البته ‏با او موافقت نخواهى کرد و اگر موافقت کنى در کمال حماقت و سفاهت ‏خواهى بود و طایفه‏ اى از اشقیاى عوام که دلهاى ایشان آشیانه شیطان گردیده و عمرشان در معصیت‏ پروردگار صرف شده و این قدر از مظلمه مردم برگردنشان جمع آمده که امید استخلاص به جهت ایشان نیست. به این جهت، نفس خبیثشان طالب آن گشته که معاد و حساب و حشر و نشرى نباشد و شیطان لعین چون این میل را در دل ایشان یافته از کمین‏ بیرون آمده و به وسوسه ایشان پرداخته و انواع شک و شبهه در خاطرشان انداخته و اعتقادشان را سست و ضعیف ساخته و به این جهت در معاصى پروردگار بى ‏باک ‏گردیده‏ اند، چون معصیتى از ایشان صادر شد در عذر آن چون نمى‏ توانند که آنچه در باطن ایشان «مخمر» (سرشته)است از عدم اعتقاد اظهار نمایند و از شقاوت و تزویرى هم که ‏دارند نمى‏ خواهند تن به اعتراف در دهند. شیطان ایشان را بر آن مى ‏دارد که از اعمال ‏ناشایست‏ خود عذر بخواهند که فلان عالم نیز آنچه ما کرده‏ ایم کرده، و آنچه را ما مرتکب شده‏ ایم مرتکب شده، غافل از اینکه این عذر نیست مگر از جهل و حماقت،زیرا اگر عمل این عالم، اعتقاد تو را از معاد و حساب روز جزا بر طرف کرد پس تو کافر گشته ‏اى دیگر چه عذر مى‏ خواهى و اگر برطرف نکرده، کردن آن شخص از براى تو چه ‏فایده‏ اى دارد.

علاوه بر این، اگر عمل بعضى از کسانى که خود را داخل علما کرده ‏اند و نام عالم برخود نهاده‏ اند باعث اقتداى تو به ایشان مى ‏شود چرا باید اقتدا به این عالم که او نیز در شقاوت و خباثت مانند تو هست و علم بر او و زر و وبال است کرده باشى؟ و چرا اقتدا نمى‏ کنى به علماى آخرت و طوایف انبیاء و اولیاء، و حال آنکه ایشان اعلم و اکمل ‏اند و سرچشمه علم و معرفت ‏اند؟!

نهم: از بواعث غیبت، موافقت و همزبانى با رفیقان است، یعنى: چون هم صحبتان‏ خود را مشغول «خبث» (پلیدی)بینى، تصور کنى که اگر ایشان را منع کنى یا با ایشان در آن ‏خبث، موافقت نکنى از تو تنفر کنند و تو را «بدگل» (زشت)شمارند. و به این جهت تو نیز با ایشان هم مشربى کنى تا به صحبت تو رغبت نمایند و شبهه‏ اى نیست که در این صورت، عجب احمقى خواهى بود که راضى به این مى ‏شوى که: امر پروردگار خود را ترک کنى.

و دست از رضا و خوشنودى او بردارى و از نظر برگزیدگان درگاه او، از: ملائکه و انبیاء و اولیاء بیفتى، که جمعى از اراذل و اوباش از تو راضى باشند بلکه این دلالت مى‏ کند بر این‏که «عظم» (بزرگی) ایشان در نزد تو بیشتر از «عظم‏» خدا و پیغمبران است و چه شک که چنین ‏کسى مستحق و سزاوار لعن بى‏ شمار، و عذاب روز شمار است.

دهم: چنان مظنه کنى که شخصى در نزد بزرگى زبان به مذمت تو خواهد گشود، یا شهادتى که از براى تو ضرر دارد خواهد داد، بنابر این، صلاح خود را در آن بینى که:

پیش دستى کنى و او را در نزد آن بزرگ معیوب وانمائى، یا دشمن خود قلم دهى که بعد از این، سخن او در حق تو بى‏ اثر، و کلام او از درجه اعتبار ساقط باشد و چنین کسى‏ خود را نزد پروردگار جبار، ضایع و بى ‏اعتبار خواهد کرد، به مظنه اینکه: کسى او را در پیش مخلوقى بى‏ اعتبار خواهد کرد و خدا را دشمن خود مى‏ کند، به گمان اینکه: دیگرى‏ بنده ‏اى را دشمن او خواهد کرد.

پس زهى سفاهت و بى‏ خردى که به مرض توهم و خیال خلاص از غضب مخلوقى ‏در دنیا، که جزم و یقین نباشد، خود را به یقین در هلاکت آخرت مى ‏اندازد، و حسنات‏ خود را نقد از دست مى ‏دهد به توقع دفع مذمت مخلوقى به نسیه.

یازدهم: ترحم کردن است‏بر کسى، زیرا مى‏ شود که: شخصى چون دیگرى را مبتلا به نقصى یا عیبى بیند دل او بر او محزون گردد و اظهار تألم و حزن خود را نماید، و در آن اظهار صادق باشد چنان که شخصى در نزد بعضى پست و بى ‏اعتبار شده باشد و تو، به ‏این جهت، محزون شده آن را در نزد دیگران اظهار نمائى.

دوازدهم: اگر معصیتى از کسى مطلع شوى، از براى خدا بر او غضبناک گردى، و به ‏محض رضاى خداى - تعالى - اظهار غضب خود نمائى، و نام آن شخص و معصیت او را ذکر کنى و بسیارى از مردم، از مفسده این دو قسم غافل‏ اند و چنان پندارند که: ترحم‏ و غضب هرگاه از براى خدا باشد ذکر اسم مردم ضرر ندارد و این، خطا و غلط است، زیرا همچنان که رحم و غضب از براى خدا خوب است، غیبت مردمان حرام و بد است، و مجرد ترحم یا غضب باعث رفع حرمت آن نمى‏ گردد.

و بسا باشد که: از براى غضب کردن، بواعث دیگرى نیز باشد که نزدیک به یکى از اینها که مذکور شد بوده باشد و فساد آنها نیز از آنچه مذکور شد معلوم مى ‏شود.

منبع: معراج السعادة، ملا احمد نراقى.

شادی ارواح طیبه شهدا و امام خمینی (ره) فاتحه مع الصلوات

/ 0 نظر / 13 بازدید