بدهی

یا اَبا هاشِم، اِنْزِلْ فَخُذْ وَ اکْتُمْ (ای اباهاشم، بیا پایین، بردار و کتمان کن) من از مرکبم پایین آمدم، دیدم شمش طلایی است، برداشتم و در خورجینم گذاشتم و باز به راه خود ادامه دادیم، باز به فکر فرو رفتم، و با خودم گفتم: اگر قیمت این طلا به اندازه ی بدهی من باشد بهتر است وگرنه باید طلبکارم را با آن راضی کنم، الآن باید به فکر خرجی فصل زمستان باشم و چیزهایی بخرم مانند لباس زمستان و غیره همین که این امور را از ذهنم خطور کرد، دیدم امام علیه السّلام برای دوّمین بار، از روی مرکبش خم شد و با تازیانه ای مانند اوّل خطی دیگر کشید و فرمود: اِنْزِلْ، فَخُذْ، وَ اکْتُمْ (بیا پایین بردار و کتمان کن) من بار دیگر از مرکبم پایین آمدم و شمش نقره ای برداشتم و در خورجین دیگر گذاشتم، بعد حضرت اندکی به راه خود ادامه داده و به منزلش بازگشت، من نیز به خانه ام آمدم، وقتی که به خانه رسیدم، مقدار بدهی خود را حساب کردم و مبلغ آن را به دست آوردم، سپس آن شمش طلا را وزن کرده و قیمتش را بدست آوردم، دیدم بی کم و زیاد به اندازه بدهی من است. (صراط المستقیم، ج 2، ص 206 (با تلخیص)، الخرائج، ج 1، ص 420 و بحار، ج 50، ص 259)

شادی ارواح طیبه شهدا و امام خمینی (ره) فاتحه مع الصلوات

/ 0 نظر / 9 بازدید